چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۴

خدا محبت است

مُحبّت 
همه چيز را 
شكست ميدهد
و خود شكست 
نمي خورد... به اين جمله اعتقاد داشته باشید، 
محبت بر همه چيز غالب است، بالاترين قدرت را دارد، سنگ را آب ميكند و كوه را جابجا...
اگر روزي به كسي محبت كرديد باور داشته باشيد هرگز نخواهد توانست از ياد ببرد.
ماندگارترين اثر هنري انسان محبت است.
هرگز وسعت محبتمان را كم نکنیم.
چرا که:
خدا محبت است

سنگسار

سنگسار
یکی نامرد نصرانی
زنی را نزد عیسی برد،
و در محضر شهادت داد
که این زن پاکدامن نیست!
... زن از شرم گنه
چون آهوی زخمی، هراسان بود
و مروارید اشکش
از خجالت روی مژگان بود،
مسیحا از تأثّر،
همچو گردابی به خود پیچید،
و توآم با سکوتی سوی یاران دید،
ز چشم همرهانش
ناگهان برق غضب جوشید،
یکی آهسته،
امّا با ادب پرسید:
که ای روح مقدّس
از چه خاموشی؟
چرا از جرم این بدکاره
این سان دیده میپوشی؟
سزای این چنین جرمی
مگر بر تو مبرهن نیست؟
ولی فرزند مریم،
همچنان با شاخۀ خشکی که بر کف داشت،
نقشی بر زمین میزد،
و با پای تفکر
گام در راه یقین میزد،
که ناگه،
اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد.
که ای عیسی!
چه میخواهی؟
گناه او نمایان است،
سزایش سنگباران است،
چراغ عفت مریم،
درون سینۀ این دیو، روشن نیست،
و این بدکاره را راهی،
به جز در زیر سنگ شرع، مردن نیست.
مسیحا از پی اندیشه ای کوته،
سکوت تلخ را بشکست،
و چون روشن چراغی،
در میان دوستان بنشست،
وگفت: آری،
سزایش سنگباران است،
ولیکن سنگ اوّل را،
به سوی این زن آلوده در عصیان
کسی باید بیندازد،
که خود، عاری ز عصیان است
و دامانش،
رها از چنگ شیطان است!
و میپرسم:
که مردی با چنین اوصاف،
اندر جمع یاران است؟
مسیحا حرف خود را گفت،
و سر را در گریبان کرد،
و همراهان خود را،
زان قضاوت ها پشیمان کرد!
که را جرأت،
که نزد پاک جانان
جان خود را
پاک از لوث خطا بیند؟
که را زهره،
که خود را پاک،
نزد انبیا بیند؟
پس از لختی،
کز آن بی حرمتی
یاران خجل گشتند،
و از محضر برون رفتند ؛
مسیحا ماند و آن زن ماند
و عیسی با زبان نرم،
آن محجوبه را فهماند،
و با اندرز های پاک،
بذر عفت و نیکی،
به دشت خاطرش افشاند،
... و آن زن،
با هوای تازه ای،
بیرون ز محضر شد،
و تصویر نویی،
از شرع،
در ذهنش مصوّر شد،
که از خون بنی آدم،
چراغ شرع، روشن نیست ؛
و راه شرع،
تنها راه، کشتن نیست!
تو را،
ای ادّعا پرداز احکام مسلمانی،
نمیگویم مسیحا شو،
که ایمان پیمبر،
در دل و جان تو و من نیست،
ولی سر در گریبان کن،
و از خود نیز پرسان کن،
که اعمال تو آیا،
گاهگاهی،
بد تر از کردار آن زن نیست؟
و از داغ هزاران جرم پنهانی
بگو ای مرد،
ترا آلوده دامن نیست؟!

ترا می ستایم خداوند من


ترا می ستایم خداوند من
تویی سرور و شاه و سردار من
خداوندی و بر زمین آمدی
تو عیسایی و با کرم آمدی
گرفتی دو دست مرا، رهاندی ز غم ها مرا
نشاندی کنار خودت روی عرش
تن مرده و ناتوان مرا
تو جان دادی و زنده کردی مرا
کرم کردی و وا رهاندی مرا
بدادی ز جانت شراب الست
شرابی که من را ز غم ها برست
نمودی ادا قول خود را به من
یقین دارمت ای خداوند من
پرستم ترا و ستایش کنم
به خوانم ترا و نیایش کنم

نقد تاریخی سلمان فارسی (روزبه کازرونی)

نقد تاریخی جالب و مهم در مورد سلمان فارسی
ﺳﻠﻤﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ؟؟؟
ﺭﻭﺯﺑﻪ ﮐﺎﺯﺭﻭﻧﯽ " ﭘﺴﺮ " ﺑﺪﺧﺸﺎﻥ
ﮐﺎﻫﻦ " ( ﺭﻭﺣﺎﻧﯽﺯﺭﺗﺸﺘﯽ) ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﺩﯾﻦ
ﺍﺟﺪﺍﺩﯾﺶ ﻣﻮﺭﺩﺗﻌﻘﯿﺐ ﺣﮑﻮﻣﺖ
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ...
ﺳﻠﻤﺎﻥ (ﺭﻭﺯﺑﻪ ) ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖﺩﺍﺩ ﻭ ﻋﻤﻪ ﺍﻭ
ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺍﻭ ﯾﮏﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﻭ ﺍﻫﻞ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ
ﺗﺤﻘﯿﻖ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻠﻢ ﺳﺎﺣﺮﯼ ﻭ
ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﯼ ﻧﯿﺰ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ
ﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻧﻈﺎﻣﯿﺎﻥ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ
ﻭ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﯾﺠﺎﺩ
ﺗﺎﮐﺘﯿﮑﻬﺎﯼ ﺟﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﻣﺎ
ﺑﻪ ﺁﻥ " ﻃﺮﺡ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ " ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﻢ ،
ﺑﻮﺩ ...
ﺍﻭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺩﯾﻦ ﻣﯿﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ
ﺩﯾﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺯﺭﺗﺸﺖ ﺑﻮﺩ
ﮔﺮﻭﯾﺪﻩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﯾﻦ
ﺯﺭﺗﺸﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺒﻌﯿﺖ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ
ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ .
ﺳﭙﺲ ﺩﯾﻦ ﻣﺎﻧﻮﯼ ( ﻣﺎﻧﯽ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ) ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺎﻧﻮﯼ ﺷﺪﻥ
ﻣﻧﻔﻮﺭ ﻮ ﻣﻐﻀﻮﺏ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ
ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺳﺎﺳﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ
ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮔﺸﺖ ...
ﺳﻠﻤﺎﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ
ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻭ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺶ ﻣﺎﻩﺣﺒﺲ ﺑﺎ ﺍﻋﻤﺎﻝ
ﺷﺎﻗﻪ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﺎ
ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﻋﻤﻪ ﺍﺵ ﺍﺯ ﺩﯾﺎﺭ ﺧﻮﺩ
ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺷﺪ ...
ﺩﺭﺑﯿﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯽ ﺭﺍﺩﯾﺪ
ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻭ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭ
ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻬﺎﯼ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﺩﺭ
ﺳﻮﺭﯾﻪ ﺩﯾﻦ ﻣﺴﯿﺤﯿﺖ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ .
ﺍﺑﻮﺭﯾﺤﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻧﯽ ﺩﺭ
« ﺍﻵﺛﺎﺭ ﺍﻟﺒﺎﻗﯿﻪ ﻋﻦ ﺍﻟﻘﺮﻭﻥ ﺍﻟﺨﺎﻟﯿﻪ »
ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ : ﺍﻧﺠﯿﻞ ﺳﺒﻌﯿﻦ ( ﺑﻼﻣﺲ)
ﻧﺎﻡ ﺍﻧﺠﯿﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﻼﻡ ﭘﺴﺮ
ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﺳﻠﻤﺎﻥ
ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ‌ ﺍﺳﺖ . »
ﺍﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﺩﺭ ﺳﻮﺭﯾﻪ
ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯽ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭ
ﺷﺒﻪ ﺟﺰﯾﺮﻩ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﺷﺪ.
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺑﻨﺎ
ﺑﺮ ﺭﺳﻢ ﺩﯾﺮﯾﻨﻪﯼ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﮐﻪ ﺑﻪ
ﺭﺍﻫﺰﻧﯽ ﻭ ﺁﺩﻡ ﺩﺯﺩﯼ ﺷﻬﺮﺕ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ
ﻣﻮﺭﺩﺣﻤﻠﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ
ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﻭﻣﺮﺩﯼ ﯾﻬﻮﺩﯼ
ﺍﺯ ﻣﺪﯾﻨﻪ ( ﯾﺜﺮﺏ ) ﺍﻭ ﺭﺍﺑﻪ ﺑﺮﺩﮔﯽ
ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪﯾﺜﺮﺏ ﺑﺮﺩ.
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﮔﺰﯾﺪﻩ " ﺣﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﻣﺴﺘﻮﻓﯽ "
ﺁﻣﺪﻩﺍﺳﺖ : ﮐﻪﺭﻭﺯﺑﻪ
( ﺳﻠﻤﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ) ﭘﺲ ﺍﺯ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺣﻮﺍﻟﯽﺣﺠﺎﺯ ﺗﻮﺳﻂ
ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺑﻨﯽ ﮐﻠﺐ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﮔﯽ
ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ
ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺷﻤﺎﺭ
ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﻟﻠﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪ
ﻭ ﻣﺤﻤﺪ، ﺳﻠﻤﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺮﺩﮔﯽ
ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﻋﺎﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ...
ﻧﺎﻡ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻦ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ﺑﺮ ﻭﯼ ﻧﻬﺎﺩ .
ﺑﺎ ﺗﻌﻮﯾﺾ ﻧﺎﻡ ﺭﻭﺯﺑﻪ ﺑﻪ "ﺳﻠﻤﺎﻥ "
ﻫﻮﯾﺖ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﺎﻣﻼ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ..
ﺍﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺁﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﻨﯽ
ﻭ ﮐﻤﺎﻻﺕ ﻭ ﻓﻀﺎﯾﻞ ﻭ ﺗﺎﮐﺘﯿﮑﻬﺎﯼ ﺟﻨﮕﯽ ﺍﺯ ﻗﺒﯿﻞ ﮐﻨﺪﻥ ﺧﻨﺪﻕ ﻭ
ﺻﻒ ﺁﺭﺍﯾﯽ ﺟﻨﮕﯽ ﮐﻪﺍﻋﺮﺍﺏ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﻣﻮﺧﺖ ...
ﺍﻭ ﻃﺮﺯ ﺳﺎﺧﺖ ﻣﻨﺠﻨﯿﻖ ﻭ ﺍﺭﺍﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﮕﯽ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺍﺩ
ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﯾﻦ ﻫﺎﯼ
ﺍﻟﻬﯽ ﻭﺁﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯ
ﺟﻤﻠﻪ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ ﺁﮔﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺰﺩﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ
ﺍﺳﻼﻡ ﺷﺪ..
"ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ :"
ﭘﺲ ﺍﺯ فوت محمد ,
ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ " ﻋﻤﺮ ﺑﻦﺧﻄﺎﺏ" ﺍﻭ ﺑﻪ
ﯾﺎﺭﯼ ﻟﺸﮕﺮ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺗﺪﺍﺭﮎ ﻭ
ﺍﺳﺘﺮﺍﺗﮋﯼ ﯾﮏ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻃﺮﺡ ﺭﯾﺰﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﻘﺎﻁ ﺿﻌﻒ ﻭ ﺣﺴﺎﺱ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺍﻃﻼﻉ ﺧﻠﯿﻔﻪ ﻋﻤﺮﺭﺳﺎﻧﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ
ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺻﺤﺎﺑﻪ ﯼ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺑﻮﺩ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﻭﯾﮋﻩ ﺍﯼﻧﺰﺩ ﻋﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺗﯿﺴﻔﻮﻥ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ
ﺑﺮ ﺩﮊ ﻭ ﺧﻨﺪﻗﻬﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺗﯿﺴﻔﻮﻥ
ﻓﺎﺋﻖ ﺁﻣﺪﻧﺪ . ﭘﺲ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﻭ
ﺑﺎﺯﮔﺸﻮﺩﻥ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﻋﻤﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺤﺘﻮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﺁﮔﺎﻩ ﺳﺎﺧﺖ
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﻋﻤﺮ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﻪ ﺩﻓﻌﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ، ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ :
( ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﺳﺖ ﯾﺎ
ﺩﺭ ﻗﺮﺁﻥ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﻧﯿﺎﺯﯼ
ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ ، ﯾﺎ ﺩﺭ ﻗﺮﺁﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﮐﻪ ﮐﻔﺮ ﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ ،
ﭘﺲ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯿﺪ ! ) "
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﻭ ﻣﻨﻄﻖ ﯾﮏ ﻋﺮﺏ ﺑﺎﺩﯾﻪ ﻧﺸﯿﻦ ﻭ ﺟﺎﻫﻞ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﮐﻪ
ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﺻﻞ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻧﺴﻞ
ﺗﻼﺵ ﻭ ﺯﺣﻤﺖ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺑﻪ ﺗﻠﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮔﺮﺩﺩ ..
ﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻃﺒﺮﯼ"
ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻬﺎﯼ ﻗﺎﺩﺳﯿﻪ ﻭ
ﻧﻬﺎﻭﻧﺪ ﻭ ﻓﺘﺢ ﺗﯿﺴﻔﻮﻥ ﻭﻣﺪﺍﺋﻦ
ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﯼ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﻋﺮﺍ ﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﻁ ﺿﻌﻒ ﻭ ﻗﻮﺕ ﺳﭙﺎﻩ
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﺩﯾﺪﻥ ﻓﯿﻞ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﻪ
ﻭﺣﺸﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ
ﺳﻠﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻒ ﻓﯿﻠﻬﺎ ﺯﯾﺮ
ﺷﮑﻢ ﻭ ﺧﺮﻃﻮﻡﺁﻧﻬﺎﺳﺖ !
ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﻓﯿﻠﻬﺎﯼ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍﺳﺮﻧﮕﻮﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ ...
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻓﺘﺢ ﻣﺪﺍﺋﻦ ﺍﻭ ﺩﺭﻓﺶ
ﮐﺎﻭﯾﺎﻧﯽ ﻭ ﻓﺮﺵ ﺑﻬﺎﺭﺳﺘﺎﻥ
(ﻓﺮﺵ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻣﻨﺴﻮﺏ ﺑﻪ
ﺧﺴﺮﻭ ﭘﺮﻭﯾﺰ ﮐﻪ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩﯼ ﺍﺯ
ﺍﺑﺮﯾﺸﻢ ﻭ ﻃﻼ ﻭ ﻧﻘﺮﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ
ﻣﺰﯾﻦ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻫﺮﺍﺕﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ )
ﻭ ﺗﺎﺟﻬﺎﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﻬﺎﺟﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ .
ﺻﺪﻣﺎﺕ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺣﻤﻠﻪ
ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺑﻪ ﯾﻐﻤﺎ
ﺭﻓﺘﻦ ﻣﯿﺮﺍﺙ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ
ﻭﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﻭﺩﻣﺎﻥﻫﺎﯼ
ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺵ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ
ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﮐﻨﯿﺰ ﺩﺭ
ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﻓﺮﻭﺷﺎﻥ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ( ﺣﺠﺎﺯ ) ﯾﻌﻨﯽ ﺣﻘﺎﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭﻫﯿﭻ ﺩﻭﺭﺍﻧﯽ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﺻﻞ ﮐﯿﻨﻪ ﺗﻮﺯﯼ ﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺑﻪﻣﯿﻬﻦ ﺧﻮﯾﺵ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺲ !
ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺗﺎﺯﯾﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﺧﻮﺍﺏ ﻓﺘﺢ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪﻧﺪ .
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺻﻠﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻋﻠﻞ ﺣﻤﻠﻪ ﯼ
ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻭ
ﺣﮑﻮﻣﺘﯿﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻥ
ﻗﻠﺐ ﺳﭙﺎﻩ ﺑﺪﻟﯿﻞ ﺟﻨﮓ 27 ﺳﺎﻟﻪ
ﺑﺎ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﯿﺰﺍﻧﺲ ( ﯾﻮﻧﺎﻥ ) ﮐﻪ
ﺍﯾﻨﻬﻢ ﺗﻮﺳﻂ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻃﻼﻉ
ﺧﻠﯿﻔﻪ ﻣﺴﻠﻤﯿﻦ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ !
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﺳﻠﻤﺎﻥ :
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻓﺮﻭﮐﺶ ﮐﺮﺩﻥ ﺟﻨﮓ ﻃﺒﻖ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﺷﺪﻩ ,
ﺳﻠﻤﺎﻥﻓﺎﺭﺳﯽ (ﺭﻭﺯﺑﻪ ) ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺧﻮﺵ ﺧﺪﻣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ،
ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺗﯿﺴﻔﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ
ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻗﺼﺪﺵ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﻨﺎﯾﺎﺕ ﻓﺠﯿﻊ
ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﺍﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﯿﺎﻣﺪﻫﺎﯼ
ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻭﯼ ﺩﺭ ﺣﻖ ﻫﻤﻮﻃﻨﺎﻥ
ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻫﺶ ﮐﻪ ﺣﺎﺻﻞ ﮐﯿﻨﻪ ﺗﻮﺯﯼ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﺪﻭﻫﻨﺎﮎ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺑﺮﺁﻣﺪ ﻭﻟﯽﺩﯾﮕﺮ ﺧﯿﻠﯽ دیر ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻭﯼ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻋﻤﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺪﻭﻩ
ﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﺻﯿﺖﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﭘﺲ
ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺟﺴﺪﺵ ﺭﺍﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﯼ
ﺗﯿﺴﻔﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﺤﻞ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺑﻮﺩ
ﺩﻓﻦ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺮﺩﻡ
ﺍﺯﺭﻭﯼ ﻗﺒﺮﺵ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺮﺳﺪ
ﻭ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺧﯿﺎﻧﺘﺶ ﺷﺪﻩﺑﺎﺷﺪ..
, ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭ
ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ
ﺧﯿﺎﻧﺕ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪﻧﺪ!
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻠﺦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ
ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﻣﯽ ﻧﺎﻣﻨﺪ
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﮐﺎﺯﺭﻭﻥ
ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺍﻓﺘﺨﺎﺭ
ﺑﺮ ﺗﺎﺑﻠﻮﯾﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺍﯾﻦ
ﺷﻬﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ :
"ﺑﻪ ﺩﯾﺎﺭ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯾﺪ "
ﻭ ﺳﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﮏ ﺷﺮﯾﺎﻥ ﺣﯿﺎﺗﯽ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﻓﺎﺭﺱ ﻭ ﮐﺸﻮﺭ ﻣﺤﺴﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﻭ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﻗﯿﺮﻭﮐﺎﺭﺯﯾﻦ ﻫﺴﺖ
ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ به همین ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺖ...
یاری از دوکتاب «دوقرن سکوت» و «تاریخ طبری»
23
..............................................................................
............سلمان فارسی خائن ترین، جنایت کارترین؛ بی شرم ترین ایرانی در تاریخ هزاران ساله پارسیان.
.موجودی که محمد بن عبدالله، او را «سلمان منا اهل البيت» نامیده است، نام اصلی اش، «ماهبذ بدخشان» است؛ که در پاره یی از نوشته ها از او بنام «روزبه مرزبان» یاد می کنند. پدرش یک موبد و زمین دار مزدیسنی (زرتشتی) بوده است و خود نیز، همدوش پدر، در مزرعه کار می کرد. او از خاندان «اسواران» فارس و رامهرمز بود. ماهبذ، کینه زیادی به شاهان ساسانی، موبدان زرشتی، و ایرانی ها داشت؛ و هر آینه بین او و پدرش، بر سر این مسایل مشاجره و درگیری بود.
خوی جستجوگر و سرکشی در درون ماهبذ بود و هر گاه او را، به این سوی و آنسوی می کشید. در حالی که نوجوانی بیش نبود؛ آوازه «مانی» را شنید و بدنیال آن دوید. پس از مدتی، به طرفداری از مزدکیان برخاست، و با رفتارهای ناشایست و بدور از خرد، همواره، مشکلاتی را بین خود و خانواده اش با دیگر هم شهریانش، ایجاد می کرد.
در یکی از روزها، برای سرکشی به مزرعه پدری، در مسیر خود متوجه، چند مسیحی می شود که در حال نیایش بودند.. با پرس و جوی بیشتر، به آنان دلبستگی پیدا می کند، و خود را هوادار مسیح می نمایاند. پدر ماهبذ، از این کردار او نا خرسند می شود و بین او و پدرش، درگیری پیش می آید. ماهبذ، که جوانی مغرور و خود سر و کینه جو بود، از خانه پدری فرار کرده و همراه آن چند تن مسیحی، راهی شام (سوریه) و فلستین می شود. برای مدتی در این سرزمین ها می ماند و وانمود می کند که مسیحی شده است، و حتی تا جایگاه کشیشان مسیحی در رتبه های بالا نیز دست یافت. او سپس به دمشق، نصیبین و عموریه رفت، و در خدمت بسط و گسترش دین مسیحی، تلاش بسیاری کرد.
در همین اثنی، متوجه شد؛ که فردی بنام محمد بن عبدالله در بیابانهای سعودی، ادعای پیامبری کرده است. او از شوق خدمت و یا شاید برای تلافی و سبک کردن عطش کین خواهی خود، تصمیم گرفت راهی حجاز و یثرب شد، اما، نه راه را می دانست و نه کسی را می شناخت. برای همین منظور با طایفه یی که همواره در بین راه یثرب و دمشق رفت و آمد می کردند، متوسل شد. طایفه «بودیان بنی کلب» به او قول دادند که وی را به یثرب (مدینه) برسانند، اما در بین راه، بواسطه جوانی و خوش سیمایی، به او دست درازی کرده، و آنگاه او را به کارهای پست واداشتند، و سرانجام او را به بهای اندکی به بازرگانان یهودی فروختند. یهودیان نیز، ضمن دست درازی بسیار به او، او را در میان خود خرید و فروش می کردند، تا این که سرانجام، به مدینه رسید. محمد بن عبدالله، که وضعیت ماهبذ را دید، و از پیشینه او در ایرانی بودنش و سپس کشیش بودن او، آگاهی یافت، او را از صاحبش خریداری کرد و آزادش ساخت تا به وی در تدوین دین تازه اسلام، یاری دهد.
محمد، در آغاز، به او اطمینان چندانی نداشت، اما، ماهبذ، اندک اندک، تولیت و دلبستگی خود را به محمد در پرخاش به ایرانیان و خوار شمردن نیاکان خود و آشکار ساختن دانش هایی که از ایرانیان داشت؛ خود را در دل محمد جا کرد؛ تا جایی که محمد پذیرفت او مسلمان بشود. ماهبذ، که همه تلاشهای خود را، موفقیت آمیز می دید، در پیش پای محمد، به سجده افتاد و با گفتن «اشهد» ، به او ایمان آورد و اسلام را پذیرفت و از محمد خواست که از «الله» بخواهد تا گذشته گناه آلود او را در پذیرش آیین مزدیسنی و سپس مسیحی ببخشد!.
محمد؛ نیز، او را مورد عفو «الله» خویش قرار داد، و او نخستین کسی از بیرون از قبیله قریش بود، که به همراه »بلال» به اسلام گرویدند. محمد، بپاس خوش خدمتی های بسیار ماهبذ، در شناخت ریشه های آیین های مزدیسنی و مسیحیت، و بالا بردن آگاهی های او در تدوین و تکوین دین تازه اش، نام او را، «سلمان» (متحول شده، تسلیم گشته بدون قید و شرط) همانند {لقمان، خوردنی چرب و چیلی، قورت دادنی} گذاشت. و از آنجایی که از ایران بود، و عربها، ایرانیان را «فرس» یا فارس می خواندند، به سلمان فارسی شهرت یافت.
محمد، در ترویج دین تازه خود، با مشکلات بسیاری روبرو بود، و دشمنان داخلی بسیاری از جمله عموهای خودش داشت. در جنگی که بین محمد و دشمنان داخلی او انجام شد، با پیشنهاد جنگی سلمان، خندقی به گرد لشگریان محمد کشیدند و آنرا با خاک و برگ پوشاندند، و در درون خندق، شمشیرها و نیزه های آخته جاسازی شده بود، بخشی از خندق را نیز به آب بستند، ناچار، سپاهیان مخالف برای دسترسی به محمد از آن بخش که پوشیده بودند گذر می کردند که همگی درون خندق افتاده و تار و مار می شدند…. محمد از این ابتکار جنگی سلمان، بسیار خوشنود شد، و از آنروز، او را در کنار مشاور دینی و فرهنگی؛ به عنوان مشاور جنگی خود نیز گمارد، و آیه ای نیز از سوی الله اورد، که: «سلمان منا اهل البيت»، یعنی سلمان، یکی از اعضای خانواده پیامبر است.
به این ترتیب، نخستین ایرانی در دربار محمد، به مصونیت سیاسی ویژه یی دست یافت. اما، کینه او از ایرانیان؛ و عطش انتقام گیری او، هنوز فرو کش نکرده بود. او محمد را واداشت که با نامه پراکنی به پادشاهان و سران کشورهای مختلف؛ از آنان دعوت کند که به اسلام بگروند.. متن نامه ها را هم، خود سلمان برای محمد می نوشت. این تلاش او، در مجاب کردن امپراتور حبشه، موفقیت آمیز بود، و اگر چه، خسرو پرویز، پاسخ دندان شکنی به درخواست محمد داده بود، اما نمی دانست که همه این فتنه و آشوب ها، از یک ایرانی در دربار محمد است. اصحاب محمد، که خوش خدمتی و نوکر صفتی فزون از شمار او را به پیامبر تازیان می دیدند؛ او را، «سلمان محمدی» نیز می خواندند، اگر چه او خودش را، در سخنرانی ها و مراسم نماز، «سلمان بن اسلام» (سلمان فرزند اسلام) می خواند.
سلمان، همان ماهبذ پشت به میهن، هر چه کوشید که محمد را، در زمان حیاتش به یک جنگ رودر رو بزرگ و سراسری با ایرانیان بکشاند، موفق نشد، و تنها به چند فقره تک و تاخت مرزی بسنده شد. با مردن محمد، سلمان، زیر پای ابوبکر و سپس عمر نشست، و با دادن نشانی های مداین، و زیور و آلات این شهر، و زیبایی دختران و زنان ایرانی، عمر را برانگیخت که به ایران لشگر کشی کند. عمر بن خطاب، به پیشنهاد سلمان به دو شرط موافقت کرد؛ یکی این که خود سلمان، بعنوان یکی از فقهای اسلام و اعضای اهل بیت، حکم جهاد اسلامی علیه فارسیان (ایرانیان) را صادر کند، و دوم، هر گاه به والی گیری جایی گمارده شد، آنرا بپذیرد و به نحو احسن انجام دهد.
سلمان با شرایط عمر که علی بن ابی طالب نیز در جریان آنها بود، موافقت کرد، و حکم جهاد و کشتار ایرانیان را صادر کرد. در یورش نخست، سپاه تحت فرماندهی علی، کوفه را از چنگ ایرانیان خارج کردند، و سلمان را بعنوان والی این شهر، گماشتند. خوشرخصی سلمان و چگونگی اداره نظم عمومی شهر کوفه پس از تازش تازیان، مورد توجه عمر (امیر المونین) قرار گرفت، و گرفتاریهای دربار خسرو پرویز، و سپس درگیری های بازماندگان او، و آشوب هایی که در بین ایرانیان پدید آمد، فرصت را برای شبیخون گسترده تر تازیان، آماده ساخت.
عمر، سلمان و علی، در یک نقشه نظامی بسیار پیچیده ولی کارآ، سرانجام توانستند ایرانیان را در نبردهای جلولا، نهاوند، قادسی، شکست دهند، که در این سه نبرد، بیش از سیسد (300) هزار ایرانی، در پدافند از ایران زمین جان باختند. «رستم هرمزد» (فرخزاد) دلاور بی باک و سردار غرور آفرین ایرانی؛ نیز، در این تازش، بدست تازیان کشته شد. دروازه های مداین، پایتخت کهن ایرانیان، بروی سپاه تازیان، بفرماندهی علی و سلمان گشوده شد، و سلمان سرانجام ، پس از سالها دوری از ایران، با کینه بی حدی که در انتقام جویی و خیانت پیشگی داشت؛ پا به مداین گذاشت.
عمر، طبق وعده یی که به سلمان داده بود، او را والی و فرماندار مداین خواند، و سربازان دژخویی را در خدمت و محافظت از او گماشت، و دستورات لازم را برای سرکوب و تجاوز به ایرانیان، به سلمان سپرد، و خود راهی عربستان شد. سلمان، پس از چند سال، به نوشته یی در سال 36 گریز محمد از مکه به مدینه، در مداین درگذشت، و به نوشته «یعقوبی» در «کتاب البلدان»، جنازه او را در بخش شمال غربی طاق کسرا، به گور سپردند. صوفی های ایرانی؛ که گوی تازی پرستی را حتی از آخوندها نیز، ربوده اند، و علی را «الله» و خدایشان می خوانند، سلمان را از «اهل صفا» خوانده، و همواره به زیارت او می روند.
سلمان، بزرگترین، جنایت کارترین؛ بی شرم ترین ایرانی بود که در تاریخ هزاران ساله پارسیان؛ نه تنها پشت به میهن و تاریخ و شناسه خود کرد؛ بلکه دست در دست دشمن، تا نابودی کامل فرهنگ و تاریخ و ملیت خود نیز، در حد توان کوشید
منابع: صوفی گری و ایرانیان باستان- دکتر عبدالحسین زرین کوب. کتاب البلدان- یعقوبی. گزارش های فرود فولادوند. بحارالانوار، علامه مجلسی
...........................................سلمان شناسي » عكس
مجسمه سلمان فارسي
اثر منصور فارسي

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۴

از نامهای خداوند: یهوه صبایوت

http://isamasih1.blogspot.fi

از نامهای خداوند:  یهوه صبایوت       Jehovah Sabaoth   
لغت فوق به معنای   خداوند لشکرها   می باشد. 
یهوه صبایوت به معنی خدای سپاه، نیروهای رزمی و لشکرها می باشد. این واژه به مفهوم اقتدار بر تمام لشکرهای زمینی و آسمانی، و به مفهوم پادشاه تمام نیروهای آسمان و زمین است. صبایوت برای اولین بار در کتاب سموئیل باب یک دیده می شود.
توضیحات:
در ترجمه کتاب مقدس به فارسی کلمه یهوه صبایوت به همان شکل و یا «خدای لشکرها» ترجمه شده است. یهوه صبایوت یا اِلوهیم صبایوت بیش از دویست و هشتاد و پنج بار در عهد قدیم تکرار شده و بیشتر در کتاب ارمیا و اشعیا به چشم می خورد.
 منابع کتاب مقدس:   سموئیل اول باب ۱ و ۱۷ - ارمیا باب ۳۲ - پادشاهان اول باب ۱۹
  سموئیل اول باب ۱ آیه ۳ 
۳ و آن مرد هر سال برای عبادت نمودن و قربانی گذرانیدن برای یهُوَه صبایوت از شهر خود به شیلُوه میآمد، و حُفْنِی و فینَحاس دو پسر عِیلِی، كاهنان خداوند در آنجا بودند.   
  سموئیل اول باب ۱۷ آیه ۴۵ 
۴۵ داود به فلسطینی گفت: «تو با شمشیر و نیزه و مزراق نزد من می آیی، اما من به اسم یهُوَه صبایوت، خدای لشكرهای اسرائیل كه او را به ننگ آورده ای نزد تو می آیم.   
  ارمیا باب ۳۲ آیه ۱۸ 
۱۸ كه‌ به‌ هزاران‌ احسان‌ می‌نمایی‌ و عقوبت‌ گناه‌ پدران‌ را به‌ آغوش‌ پسرانشان‌ بعد از ایشان‌ می‌رسانی‌! خدای‌ عظیم‌ جبّار كه‌ اسم‌ تو یهوه‌ صبایوت‌ می‌باشد.   
  پادشاهان اول باب ۱۹ آیه ۱۰ 
۱۰ او در جواب‌ گفت‌: «به‌ جهت‌ یهُوَه‌، خدای‌ لشكرها، غیرت‌ عظیمی‌ دارم‌ زیرا كه‌ بنی‌اسرائیل‌ عهد تو را ترك‌ نموده‌، مذبح‌های‌ تو را منهدم‌ ساخته‌، و انبیای‌ تو را به‌ شمشیر كشته‌اند، و من‌ به‌ تنهایی‌ باقی‌ مانده‌ام‌ و قصد هلاكت‌ جان‌ من‌ نیز دارند.»   

از نامهای خداوند: یهوه

http://isamasih1.blogspot.fi

از نامهای خداوند:  یهوه       Yahweh   
لغت فوق به معنای   او خواهد بود   می باشد. 
کلمه یَهوه در کتاب مقدس برای اولین بار در کتاب پیدایش دیده می شود. خداوند پس از آنکه موسی، جویای نام او شد، به موسی گفت: «هستم‌ آنكه‌ هستم‌.» و خود را یَهوه نامید. نام یَهوه برای قوم بنی اسرائیل از تقدس و اهمیت بسیار برخوردار بوده و به جای آن از کلمه ادونای استفاده می گردیده و برای این منظور حروف کلمه یَهوه را طوری کنار هم قرار می دادند که دارای تلفظ ادونای باشد.
توضیحات:
یَهوه نامی بود که بطور شاخص برای نامیدن خدای قوم اسرائیل بکار می رفته است، در ترجمه کتاب مقدس به فارسی کلمه یهوه به شکل اصلی «یَهوه» و یا به نام «خداوند» ترجمه شده است. اما بابلیان نیز از نظر دنیای فانی و فناپذیری تمام مخلوقات، ازلی و ابدی بودن خداوند را با کلمه یَهوه بیان می کردند. طبق دست نوشته های بدست آمده از بابلیان، اقوام سامی مانند امونی ها و مصریان نیز از این کلمه استفاده می کرده اند.
 منابع کتاب مقدس:   خروج باب ۳ و ۶ - پیدایش باب ۲
  خروج باب ۳ آیه ۱۴ تا ۱۵ 
۱۴ خدا به‌ موسی‌ گفت‌: «هستم‌ آنكه‌ هستم‌.» و گفت‌: «به‌ بنی‌اسرائیل‌ چنین‌ بگو: اهْیه‌ (هستم‌) مرا نزد شما فرستاد.» ۱۵ و خدا باز به‌ موسی‌ گفت‌: «به‌ بنی‌اسرائیل‌ چنین‌ بگو، یهوه‌ خدای‌ پدران‌ شما، خدای‌ ابراهیم‌ و خدای‌ اسحاق‌ و خدای‌ یعقوب‌، مرا نزد شما فرستاده‌. این‌ است‌ نام‌ من‌ تا ابدالا´باد، و این‌ است‌ یادگاری من‌ نسلاً بعد نسل‌.   
  خروج باب ۶ آیه ۲ تا ۸ 
۲ و خدا به‌ موسی‌ خطاب‌ كرده‌، وی‌ را گفت‌: «من‌ یهوه‌ هستم‌. ۳ و به‌ ابراهیم‌ و اسحاق‌ و یعقوب‌ به‌ نام‌ خدای‌ قادرمطلق‌ ظاهر شدم‌، لیكن‌ به‌ نام‌ خود، یهوه‌، نزد ایشان‌ معروف‌ نگشتم‌. ۴ و عهد خود را نیز با ایشان‌ استوار كردم‌، كه‌ زمین‌ كنعان‌ را بدیشان‌ دهم‌، یعنی‌ زمین‌ غربت‌ ایشان‌ را كه‌ در آن‌ غریب‌ بودند. ۵ و من‌ نیز چون‌ نالة‌ بنی‌اسرائیل‌ را كه‌ مصریان‌ ایشان‌ را مملوك‌ خود ساخته‌اند، شنیدم‌، عهد خود را بیاد آوردم‌. ۶ بنابراین‌ بنی‌اسرائیل‌ رابگو، من‌ یهوه‌ هستم‌، و شما را از زیر مشقت‌های‌ مصریان‌ بیرون‌ خواهم‌ آورد، و شما را از بندگی‌ ایشان‌ رهایی‌ دهم‌، و شما را به‌ بازوی‌ بلند و به‌ داوری‌های‌ عظیم‌ نجات‌ دهم‌. ۷ و شما را خواهم‌ گرفت‌ تا برای‌ من‌ قوم‌ شوید، و شما را خدا خواهم‌ بود، و خواهید دانست‌ كه‌ من‌ یهوه‌ هستم‌، خدای‌ شما، كه‌ شما را از مشقت‌های‌ مصریان‌ بیرون‌ آوردم‌. ۸ و شما را خواهم‌ رسانید به‌ زمینی‌ كه‌ دربارة‌ آن‌ قسم‌ خوردم‌ كه‌ آن‌ را به‌ ابراهیم‌ و اسحاق‌ و یعقوب‌ بخشم‌. پس‌ آن‌ را به‌ ارثیت‌ شما خواهم‌ داد. من‌ یهوه‌ هستم‌.»   
  پیدایش باب ۲ آیه ۴ 
۴ این‌ است‌ پیدایش‌ آسمانها و زمین‌ در حین‌ آفرینش‌ آنها در روزی‌ كه‌ یهوه‌، خدا، زمین‌ و آسمانها را بساخت‌.   

از نامهای خداوند: یاه

http://isamasih1.blogspot.fi

از نامهای خداوند:  یاه       Yah   
لغت فوق به معنای   خواهد بود   می باشد. 
کلمه یاه مخفف لغت یهوه میباشد که سبکی نظمی و شاعرانه به آیات می بخشد.
توضیحات:
یاه نامی بود که برای نامیدن خدای قوم اسرائیل بکار می رفت و در ترجمه کتاب مقدس به فارسی کلمه یاه به شکل اصلی «یاه» و یا به نام «خداوند» ترجمه شده است.
 منابع کتاب مقدس:   خروج باب ۱۷ - اشعیا باب ۱۲ و ۲۶ - مزامیر باب ۱۱۸
  خروج باب ۱۷ آیه ۱۶ 
۱۶ و گفت‌: «زیرا كه‌ دست‌ بر تخت‌ خداوند است‌، كه‌ خداوند را جنگ‌ با عمالیق‌ نسلاً بعد نسل‌ خواهد بود.»   
  اشعیا باب ۱۲ آیه ۲ 
۲ اینك‌ خدا نجات‌ من‌ است‌ بر او توكّل‌ نموده‌، نخواهم‌ ترسید. زیرا یاه‌ یهُوَه‌ قوّت‌ و تسبیح‌ من‌ است‌ و نجات‌ من‌ گردیده‌ است‌.»   
  اشعیا باب ۲۶ آیه ۴ 
۴ بر خداوند تا به‌ ابد توكّل‌ نمایید، چونكه‌ در یاه‌ یهوه‌ صخره‌ جاودانی‌ است‌.   
  مزامیر باب ۱۱۸ آیه ۵ 
۵ در تنگی‌ یاه‌ را خواندم‌. یاه‌ مرا اجابت‌ فرموده‌، در جای‌ وسیع‌ آورد.   
  مزامیر باب ۱۱۸ آیه ۱۷ 
۱۷ نمی‌میرم‌ بلكه‌ زیست‌ خواهم‌ كرد و كارهای‌ یاه‌ را ذكر خواهم‌ نمود.